![]() |
![]() |
|
| سلام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مهر1385ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
چرا پس هیچکی منو دوست نداره خب نظر بدین دیگه خسیسا گریه میکنما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
دیدین نباخت حالا مساوی شدن هم عین برد میمونه دیگه . ولی مهم اینه که نباخت . به قول فردوسی پور : عجب گلی رو نزد این علی دایی !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
همین الان که دارم مینویسم
علی دایی گل زد سایپا شد ۲ پرسپولیس ۱ من واقعا نمیدونم آخه دیدن فوتبال چه لذتی داره که همه اینقدر واسش سر و دست میشکنن ؟ حالا باز خوبه بازی پرسپولیسه قابل دیدنه . که البته داره میبازه ولی من مطمئنم که بالاخره میبره حالا ببینید !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 مهر1385ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
نمیدونم چی بنویسم ؟ دلم خیلی پره . ولی باید بنویسم تا آروم شم آخه نمیدونید چقدر سخته که یکی رو ... ببخشید ! بقیه شو نمیتونم بگم . مجبورم همه شو تو دلم نگه دارم کاشکی محرم رازم اینجا بود کاشکی ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 مهر1385ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
من به دنبال کسی میگشتم. لیک او قلب مرا برد به دورش انداخت : پشت این خنده ی شاد دل پر غصه و تنهایی هست ؛ که به هر کس تا دلی میبندد او در قلبش را مثل یک صندوق پر میبندد . می نشیند ؛ به دلم میخندد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 مهر1385ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
اینقدر پست نمینویسم تا بالاخره نظر بدین
حالا ببینین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 مهر1385ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
اگر خوابتون میاد برین بخوابین شب بخیر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 مهر1385ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 مهر1385ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
سرمایه های هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد این جمله رو یه روز دیدم که روی دیوار نوشته بودن . و زیرش هم نوشته بودن : از دکتر شریعتی البته اون موقع من بچه بودم و اصلا معنی شو نفهمیدم . اما بزرگتر که شدم تازه فهمیدم که چقدر زیبا وپر معنا ست . واقعا راز هایی که ما توی قلبمون داریم سرمایه ی قلب ماست . مال بعضی ها فقیره و بعضی ها ... البته بعضی ها هم شریک دارن . مثلا یکی اش خود من . اسم شریکم محرم رازه . من تمام سرمایه ی قلبمو باهاش شریک شدم . اینجوری تحملش راحت تره. اگر میخواین امتحان کنین .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 مهر1385ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
به کسایی که الان دارن وبلاگمو میبینن سلام میکنم و امید وارم اینجوری باشین که حافظ گفته :
سال و فال و حال و مال و اصل و نسل و بخت و تخت بادت اندر هر دو گیتی بر قرار و بر دوام سال خرم . فال نیکو . مال وافر . حال خوش اصل ثابت . نسل باقی . تخت عالی . بخت رام آمین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 مهر1385ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
مادرم چاقو را در حوض نشست ماه زخمی میشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام محرم راز خوبم امروز هم هر چقدر چشمهایم را به کوچه پس کوچه های اطراف فرستادم کسی
سراغ تو را نداشت
امروز هم چشمهایم بی فروغ ماندند با ندیدن تو ! امروز هم هر چقدر مثبت اندیشیدم اما چراغ این غرفه ی تاریک روشن نشد حالا نمیدانم تو چگونه میخواهی راهت را پیدا کنی ؟ کسی میگفت : ندیده عاشق شدن یعنی اینکه تو به یک عشق حقیقی رسیده ای و حالا من . . . لطفا کسی برای این پست نظر نده . به غیر از محرم رازم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 مهر1385ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
اینم یه چیز بامزه که از دایی جون علی یاد گرفتم
شما نمیشناسیدش ولی مهم اینه که خودم میدونم که اون بهترین دایی دنیاس اگر تونستین سه دفه پشت سر هم بگین : هابیل با بیل قابیل و کشت یا قابیل با بیل هابیل و کشت ؟ هر کس تونست بگه برای خودش یه آبنبات بخره !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 مهر1385ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط مریم |
|
خوشگله ؟ مث خودمه !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
بابا آخه بی معرفتا ! یه نظر دادن اینقدر سخته؟ بذارین حداقل منم دلم خوش باشه که چهار نفر اراجیفمو میخونن! همین چهار نفر و گفتما
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 مهر1385ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 مهر1385ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام محرم رازم
مدت هاست که منتظر نوشته های زیبات هستم پس چرا چیزی نمی نویسی ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 مهر1385ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 مهر1385ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
امشب رفته بودم وبگردی .
توی یکی شون یه چیزی خوندم که خیلی متاثر شدم من که میخوام دعاش کنم . شما هم دعا کنین . شاید هنوز یه چیزایی توی ته مونده هاش مونده باشه . و بتونه دوباره برگرده سراغ نوشته هاش !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من مریم سلیمان پور هستم .
توی یکی از روزای پاییزی سال 1360 به دنیا اومدم . رشته ام ادبیاته . یعنی بود . دیگه تموم شد. شعر هم میگم اما شاعر نیستم . و . . . راستی ! به وبلاگ من خوش اومدی . امیدوارم برات مفید باشه . موفق باشین. |
|
RSS
|