![]() |
![]() |
|
| سلام |
|
از همه ی شما عزیزان متشکرم : مرد شب ـ به خاطر نظرات زیبا و وبلاگ خیلی قشنگتون ممنونم آقا بهمن ( ماندگار) ـ از اینکه نظرتون و نوشتین ممنون . چشم اگر شد به شما سر میزنم تازه های ادبی ـ از لطف شما سپاسگزارم آقا منصور ـ از اینکه اومدی تو وب من برای خودت تبلیغ کردی ٬ مرسی !!! ولی اشکالی نداره . وبلاگت و هنوز ندیدم . اگر تونستم حتما میام میبینم مریم خانم ـ از لطفتون خیلی خیلی متشکرم همراز ـ نمی دونم چرا از این اسم استفاده کردی ؟ اما از اینکه نظر خودتو نوشتی ممنونم و در مورد اون سوالت هم باید بگم که من نمیدونم چرا نوشته هام این جوریه اما چشم سعی میکنم که دیگه از این به بعد شاد تر بنویسم آقا احسان ـ البته نمیدونم بازم به ما سر میزنی یا نه اما به هر حال از سخنرانی بلند بالا تون متشکرم دختر عموی بسیار عزیزم الهام جان ـ از اینکه بعضی وقتا وقت با ارزش خودتو صرف خوندن دلتنگی های من میکنی خیلی خیلی متشکرم . بازم بیا خوشحال میشم آقا یا خانم رستمی فرد ـ از لطف شما ممنون . وبلاگتون و دیدم . اونایی که حرفی برای گفتن دارن کم پیدا میشن و شما جزو اون کم ها هستین . خانم گلابتون ـ پس شما هم اهل عرفان و ادبیات هستین . اگر شما بخواین من بازم از شعرای مولانا مینویسم . اما گفتن از مولانا از عهده ی من تازه وارد بر نمیاد و محرم راز خوبم ـ که همیشه حرفا و نظراتش توی قلبم خونه داره
از همه تون متشکرم . اگر کسی از قلم افتاده به خوبی خودش مارو ببخشه . و خواهشی هم که ازتون دارم اینه که دلم میخواد توی این نظرات مثل گلتون انتقاد هم ببینم . هر چی تند و تیز تر بهتر . به شرطی که سازنده باشه . همه تون و دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 آبان1385ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
مرا ز روز قیامت غمی که هست این است : که روی مردم دنیا دوباره باید دید
(حالا شما زیاد مصرع دومش و جدی نگیرید )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 آبان1385ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
راستی گفته بودم که این مطالب رو از یه منبع موثق مینویسم اون منبع اینه : کتاب " زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی " نویسنده : دکتر توفیق سبحانی
کتاب با ارزشیه . اگر دوست دارین خودتون مطالب بیشتری از مولانا بدونین من پیشنهاد میکنم که حتما بخونیدش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 آبان1385ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
میگن یه روز مولانا جلال الدین داشته از بازار زرگر ها عبور میکرده توی حجره ها و مغازه ها هم زر گر ها مشغول کار خودشون بودن و به اصطلاح زر کوبی میکردن و پتک میزدن مولانا برای یک لحظه متوجه صدا ها یی میشه که از زدن پتک بوجود اومده بود که براش مثل یه موسیقی ٬ ضربدار و آهنگین میشه و ناگهان مولانا از خود بی خود میشه و شروع میکنه به رقص و سماع و خوندن و سرودن شعر که : عجب گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی زهی صورت ٬ زهی معنی ٬ زهی خوبی زهی خوبی . . . از اینکه با این ادبیات بسیار ساده دارم مینویسم عذر میخوام در واقع دارم اطلا عاتی رو که تو ذهنم دارم ٬ تعریف میکنم به خاطر همین دلیلی ندیدم که بخوام با ادبیات فنی تر و زبان ادبی تر بنویسم به هر حال اینجوری صمیمانه تره وگر نه من خودم میدونم که ارزش عارفان و شاعران بزرگی مثل مولانا خیلی بالا تر از اینه که این جوری دربا ره شون بنویسیم اما اگر میخواین درباره ی مولانا اون جوری که ارزشش حفظ شده باشه چیزی بخونین من کتاب دکتر زرین کوب رو به شما پیشنهاد میکنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 آبان1385ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 آبان1385ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
رو سر بنه به بالین ٬ تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
این بیت مطلع یه غزل زیباست که مولانا جلال الدین وقتی که در بستر بیماری بوده و آخرین پرتو های نور وجودش دیگه داشت به یک غروب غم انگیز تبدیل میشد برای پسرش سرود *** اگر دوست داشته باشین بازم براتون از مولوی و زندگی اش میگم البته از یک منبع موثق !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 آبان1385ساعت 2:42 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
دل ز دستم برده اند اما نمیدانم که برد ؟
غمزه بر ابرو اشارت میکند ابرو به چشم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 آبان1385ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
وقتی که دوستت دارم ٬ وقتی که دوستم داری ٬ وقتی که " وقتی " " هیچوقت " میشود و " دوست داشتن " دیگر حتی به شکل یک فعل هم نیست تا چه رسد به احساسی بیهوده تا من روزی سه وعده صرفش کنم ٬ [ بالا بیاورم ] . . . حالا میدانم با تمام عشقی که در قلبم دارم می شود فراموشت کرد
" مریم "
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 آبان1385ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
هر که دنیا خواهد علم آموزد و هر که آخرت خواهد در عمل کوشد " ابن سینا "
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 آبان1385ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
اگر یادمان بود و باران گرفت نگاهی به احساس
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 آبان1385ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
زخم زندگی ات من بودم همه به زخمهایشان دستمال میبندند تو به زخمت دل بستی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
...
روی دریاچه ی آرام نگین قایقی گل می برد ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 آبان1385ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
اسم این کوچولو میثمه الان دیگه باید ۳ سالش شده باشه حیف که دوره . خیلی دور حتی منو نمیشناسه . اما شاید بزرگتر که شد مامان و باباش بهش بگن که اون سر دنیا یه شهری هست که . . . شاید هم قبل از اینکه بزرگتر بشه با مامان و باباش بیاد ولی حالا . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 آبان1385ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام الهام جان از اینکه برام نظر دادی ممنونم بازم بیا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 آبان1385ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
شاعر این شعر و شعر پایینی رو نمیدونم کیه اما چون خوشم اومده مینویسم :
من شمع جگر سوخته ام میفهمی ؟ پروانه ی پر سوخته ام میفهمی ؟
حالا تو بگو که کیستی ؟ با من گفت : من عشق پدر سوخته ام می فهمی ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 آبان1385ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
عید همه مبارک
تعطیلی ها خوش بگذره
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من مریم سلیمان پور هستم .
توی یکی از روزای پاییزی سال 1360 به دنیا اومدم . رشته ام ادبیاته . یعنی بود . دیگه تموم شد. شعر هم میگم اما شاعر نیستم . و . . . راستی ! به وبلاگ من خوش اومدی . امیدوارم برات مفید باشه . موفق باشین. |
|
RSS
|