![]() |
![]() |
|
| سلام |
|
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها . . . هر روز بی تو روز مباداست . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک در " تو " خلاصه کردم . ای کاش میشد یک بار تنها همین بار تکرار میشدی تکرار !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
سلام ! خدا میشنوی ؟ با تو دارم حرف میزنم . تو که اینقدر دوری که انگار صدام بهت نمیرسه ! تو که اینقدر رفتی اون بالا که برای شنیدن صدات باید روی پنجه هام وایسم ! آره با تو ام ! با تو که یه زندون لعنتی رو ساختی و اسمشو گذاشتی دنیا و همه رو توش زندونی کردی .
با تو دارم حرف میزنم . از توی همین دنیای لجنی که برام ساختی و انتظار داری زنده هم بمونم . از توی همین منجلابی که خودت هم میدونی محل فساد و گناهه و اونوقت انتظار داری آدمات به هیچ گناهی آلوده نشن ! با تو دارم حرف میزنم خدا! من با این قلب شکسته و زخمی دارم با تویی که خدایی و هر کاری که دلت بخواد میتونی انجام بدی حرف میزنم . خدایا ! . . . خیلی بی رحمی !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
اون روزا ما دلی داشتیم واسه بودن جونی داشتیم واسه مردن کسی بودیم . . . کاری داشتیم پاییز و بهاری داشتیم تو سرا ما سری داشتیم عشقی و دلبری داشتیم .
عشقی و دلبری داشتیم . . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط مریم |
|
|
حالا منم و تو و ... نه ! حالا منم و خیال تو و خاطرات گذشته که مثل کابوسی رهایم نمی کنند. حالا منم و خاطرات تو ... ای کاش هیچوقت به این سفر نمی رفتی این سفر بود که همه چیز را از عشق ما گرفت. همه لبخند های زیبایت را همه بوی قهوه ای را که در صدایت بود همه عاشقانه خواندن و عاشقانه نگاه کردن هایت را همه آن صدای مهربانت را که با اشتیاق و حرارت صدایم میکردی حالا منم و خاطرات شیرینمان چه کوتاه بود عمر اقامت در بهشت! ای کاش هیچوقت به این سفر نمیرفتی اگر میدانستم که این آخرین سفر است همه جاده ها را می بستم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 تیر1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من مریم سلیمان پور هستم .
توی یکی از روزای پاییزی سال 1360 به دنیا اومدم . رشته ام ادبیاته . یعنی بود . دیگه تموم شد. شعر هم میگم اما شاعر نیستم . و . . . راستی ! به وبلاگ من خوش اومدی . امیدوارم برات مفید باشه . موفق باشین. |
|
RSS
|