![]() |
![]() |
|
| سلام |
چقدر بغض که در گلویم پوست میترکاند و بزرگ میشود چه ساده فریب چشمهای باوقارت چشمانم را خراشید و در انتهای این مسیر کوتاه صادقانه از هم پاشیدم چه بی رحمانه زندگی را به حلقوممان ریختند دلم میخواهد در یائسگی چشمانم خون بالا بیاورم و روی صفحه ی شکسته ی دلم حریصانه بمیرم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من مریم سلیمان پور هستم .
توی یکی از روزای پاییزی سال 1360 به دنیا اومدم . رشته ام ادبیاته . یعنی بود . دیگه تموم شد. شعر هم میگم اما شاعر نیستم . و . . . راستی ! به وبلاگ من خوش اومدی . امیدوارم برات مفید باشه . موفق باشین. |
|
RSS
|